مولانا محمد بن احمد بيغمى
17
داراب نامه ( فارسى )
به صد هزار دل و جان بر گلبوى عاشق شد و دل از دست بداد . همچنانكه گلبوى عاشق و نگران بود او نيز عاشق و نگران شد . بهزاد گلبوى را بنواخت و آفرين بر جان گلبوى كرد و از حال سؤال كرد . گلبوى آنچه رفته بود جمله را بگفت . جمله آفرين بر عنبر كردند . گلبوى بر طرف بهمن زرينقبا نظر كرد ، سرخ برآمد . بهزاد گفت انشاء اللّه كه عذرها خواسته شود . اما اين منت از طرف بهمن زرينقباست . بهمن زرينقبا گفت اين لطف شاهزاده گلبوى است كه سايهء دولت بر سر غريبان انداخته است . گلبوى گفت اين حكم خداوند جهانست كه در روز ازل ميان ما دوستى و آشنايى بوده است . اين آشنايى از آن روز است . بيت : روزى كه غبار عشق انگيختهاند * ذرات مرا بمهرت آهيختهاند امروز مكن تصور آميزش ما * كز روز ازل بهم برآميختهاند جمله آفرين كردند و گفتند كه چنين است . بعد از آن آن جوانمردان بمى خوردن نشستند . گلبوى در پيش ليلى آمد . انتظار كه فردا چه شود ؟ اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف ملك مسروق از طرف گلبوى عظيم پريشان بود . گفت برويد و آن رعنا را بياريد كه هم ازو سؤال كنيم كه بهزاد كجاست كه او داند كه آن ايرانى كجا رفته است ؟ جمعى بر در باغ رفتند . چندانك طلب كردند ، كسى را نديدند . آن خدمتكاران كه در آن باغ و ايوان بودند ، ايشانرا پيش ملك مسروق آوردند . ملك سؤال كرد ، گفتند ما نمىدانيم كه ايشان كجا رفتهاند . ملك گفت چون ندانيد برويد عنبر را بياريد . گفتند كه عنبر نيز با او رفته است . ملك مسروق وقت بود كه ديوانه شود . گفت كجا رفته باشند ؟ طلب كنيد ! اول روز شد ، ملك نصر بن عدل سوار شد و رو بر در ايوان ملك مسروق كرد . در ميان بازار دو كس را شكم دريده بودند و خلق بسيار جمع آمده بودند . ملك نصر سؤال كرد كه چه بوده است ؟ جمعى از حاميان خدمت كردند و گفتند